گنج

غزل شمارهٔ ۸۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یشرا۹ بیت
از صفای دل نباشد حاصلی درویش رانان به خون تر می‌شود صبحِ صداقت‌کیش را
نیست غیر از بستنِ چشم و لب و گوش و دهانرخنه‌ای گر هست این زندانِ پر تشویش را
شرکت روزی خسیسان را به فریاد آوردبر سرِ نان‌پاره سگ دشمن بود درویش را
مردمِ کوته‌نظر در انتظارِ محشرندنقد باشد محنتِ فردا مآل‌اندیش را
آسمانِ سنگدل از خاکِ راهش برنداشتبر زمین چندان که زد خورشیدِ تابان خویش را
در خورِ پروانه‌ام بزمِ جهان شمعی نداشتسوختم از گرمی پرواز، بالِ خویش را
صبر‌کن بر تلخکامی‌ها که آخر روزگارچشمه‌سارِ نوش سازد بوسه‌گاهِ نیش را
از حبابِ خود هزاران چشم در هر جلوه‌ایمی‌کند ایجاد دریا تا ببیند خویش را
گر به درد آمد دلت از نالهٔ صائب، ببخشناله دردآلود می‌باشد درونِ ریش را