گنج

غزل شمارهٔ ۷۷

پرده‌دارِ حرفِ دعوی کن لبِ خاموش رااز دبستان بر‌میاور طفلِ بازیگوش را
مور بر خوانِ سلیمان خونِ خود را می‌خوردخرمنِ گل مایهٔ حسرت بود آغوش را
نیست بر بالای دستِ خاکساری هیچ دستخشتِ خُم می‌نوشد اول، بادهٔ سرجوش را
باغبان گل را کند سیراب از بهرِ گلابساقی از می بهر‌بردن می‌فزاید هوش را
جز پشیمانی سخن‌چینی ندارد حاصلیحلقهٔ بیرونِ در کُن در مجالس گوش را
مستی و مخموری عالم به هم آمیخته است
دور‌باش! نیش در دنبال باشد نوش را
این زمان در زیرِ بارِ کوهِ منت می‌روممن که می‌دزدیدم از دستِ نوازش دوش را
گِردِ آن چاهِ زنخدان در زمانِ خط مگرد
بیشتر باشد خطر از چاه ها خس‌پوش را
بر سرِ بی مغز، صائب کسوتِ پشمین منهاز سرِ خوانِ تهی بردار این سرپوش را