غزل شمارهٔ ۷۶
عشق کو تا چاک سازم جامهٔ ناموس راپیشِ زُهّاد افکنم این خرقهٔ سالوس را
هیچ کس از رشتهٔ کارم سری بیرون نبردنبضِ من بندِ زبان گردید جالینوس را
از خودآرایان نمیباید بصیرت چشمداشتعیب پیشِ پا نیاید در نظر طاوس را
حرف دعوی در میانِ باطلان دارد رواجهست در بتخانه گلبانگِ دگر ناقوس را
هر چه ماند از تو بر جا، حاصلش باشد دریغچند خواهی جمع کرد این مایهٔ افسوس را
ظلم میسازد زبانِ عیبجویان را درازعدل مُهرِ خامشی بر لب زند جاسوس را
زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفانرخنه در زندان بود از نقش به، محبوس را
میکند در پردهٔ ناموس، حسن ایجادِ عشقشمع چون پروانه در رقص آورد فانوس را
بر سرِ گنج است صائب پای من، تا کرده امچون صدف گنجینهٔ گوهر، کفِ افسوس را