گنج

غزل شمارهٔ ۷۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ازرا۱۱ بیت
از فغان شد سر‌گرانی بیش آن طناز رانالهٔ عاشق بود افسانه خوابِ ناز را
از ریاضت دامنِ مقصود می‌آید به چنگگوشمال آخر شود دستِ نوازش ساز را
از زبان‌بازی سخن‌چین را زبان گردد درازمی‌شود مُهرِ دهن، شمع از خموشی گاز را
می‌گشاید بالِ شهرت ناله در کنجِ قفسمی‌کند خس‌پوشِ گلشن شعلهٔ آواز را
صفحهٔ ننوشته را از حرف‌گیران باک نیستبستنِ لب می‌شود مُهرِ دهن غمّاز را
می‌زند ناخن به دل هر‌چند هر سازی که هستدستِ دیگر در خراشِ دل بود آواز را
از نظر‌بستن ز دنیا، رغبتِ زاهد فزودحرصِ صید از چشم‌بستن بیش گردد باز را
لفظِ نازک، حسنِ معنی را دو‌بالا می‌کندشیشهٔ شیراز می‌باید میِ شیراز را
از خود‌آرایی سبک‌پروازی از طاوس رفتگشت رنگینی حنای بال و پر پرواز را
تیرِ روی ترکش از خون بیش‌ روزی می‌خوردمی‌رسد از چرخ زحمت بیشتر ممتاز را
بوی گل را برگ نتواند ز جولان بازداشتچون کنم صائب نهان در پردهٔ دل راز را؟