غزل شمارهٔ ۶۹۸۴
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟من هیچ نمی گویم، آخر تو روا داری؟
صحرا همه دریا شد از آب عقیق تواین سوخته را آخر لب تشنه چرا داری؟
من مرکز عشاقم در مهر و وفا طاقماز توست همه عالم چندان که مرا داری
از شش جهت عالم ما رو به تو آوردیمای دلبر بی پروا تو عزم کجا داری؟
بر خاک دگر مگذار غیر از سر خاک منپایی که ز خون من چون گل به حنا داری
گویند دوا بوسه است بیماری جان ها راتقصیر مکن زنهار گر زان که روا داری
سامان جمال تو در چشم نمی گنجدخود نیز نمی دانی در پرده چها داری
آورد به جان ما را هجران ستمکارشای مرگ نمردستی، آخر چه بلا داری؟
روشنگر آیینه است فیض نظرپاکانرخسار خود از صائب پوشیده چرا داری؟