غزل شمارهٔ ۶۹۸۲
ورق تا نگردانده باد خزانیغنیمت شمر نوبهار جوانی
دو روزی است همراهی جسم با جانرفیقی طلب کن که بر جا نمانی
بساط فلک قطع کردن نیایدچو شطرنج ازین مرکب استخوانی
نظر بر تو دارند آتش عنانانمبادا ازین کاروان بازمانی
بپیوند با چرخ پیش از بریدنکه در قبضه خاک عاجز نمانی
درین انجمن خویش را میهمان دانمنه بر دل خود غم میزبانی
به آه گرانمایه کن صرف دم راکه طومار آه است خط امانی
چو ابروی خوبان خمش باش و گویاکه چندین زبان است در بی زبانی
نگردد چو آهوی چین مشک خونتبه از خون خود خاک را گر ندانی
مرو بیش ازین در پی لاله رویاندرین بحر خون چند کشتی برانی؟
که دست تو می گیرد ای پست فطرت؟اگر آستین بر دو عالم فشانی
خمش باش در بحر هستی که ماهیزبان محیط است از بی زبانی
فتاده است ناسازگاری بتان راچو بی نسبتی لازم میهمانی
به فکرسرای بقا باش صائبمنه دل به تعمیر دنیای فانی