گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۷۷

آن را که نیست قسمت از روزی خداییدایم گرسنه چشم است چون کاسه گدایی
از لاغری نکاهد، از فربهی نبالدآن را که همچو خورشید ذاتی است روشنایی
نفس خسیس دایم کار خسیس جویدپیوسته زنده باشد آتش به ژاژخایی
جان هواپرستان در فکر عاقبت نیستگرد هدف نگردد تیری که شد هوایی
از یک فسرده گردد صد زنده دل فسردهاز مایه شیر جاری واماند از روایی
حسن تمام با خود عین الکمال دارددر آبله است پنهان حسن برهنه پایی
صائب شکستگی را بر خویش بسته ای توورنه شکستگان را کم نیست مومیایی