گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۵۲

محراب نظرهاست کمانی که تو داریشیرازه دلهاست میانی که تو داری
چون سبزه زمین گیر کند آب روان رااین قامت چون سرو روانی که تو داری
بر روی زمین رنگ عمارت نگذارداین جلوه سیلاب عنانی که تو داری
از حلقه صاحب نظران هوش ربایداز هر مژه شوخ سنانی که تو داری
یک سینه بی داغ محال است گذارداین چهره چون لاله ستانی که تو داری
در حرف سرایی دهن غنچه ندارددر خامشی این تیغ زبانی که تو داری
بس خون که کند در جگر گوشه نشیناناین کنج لب و کنج دهانی که تو داری
از پسته دهانان جهان شور برآرداز صبح شکرخند دهانی که تو داری
در گلشن حسن تو خلل راه ندارددر خواب بهارست خزانی که تو داری
صائب چه خیال است که بتوان به نشان یافتاین گوشه بی نام و نشانی که تو داری