گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۲۳

آن را که نیست ذوق وصال شکستگیدر دل خلد چو شیشه خیال شکستگی
ماه از شکستگی به تمامی رسیده استغافل مشو ز حسن مآل شکستگی
در محشرست یک سر و گردن بلندترباشد سری که در ته بال شکستگی
با نقص خوش برآی که چون ماه شد تماملرزد به خود ز بیم زوال شکستگی
چون شیشه می خلد به دلم می ز جام زرتا آب خورده ام ز سفال شکستگی
شادم به دلشکستگی خود که راه نیستعین الکمالی را به کمال شکستگی
صد چشم همچو سلسله زلفم آرزوستتا سیر بنگرم به جمال شکستگی
از سرکشی است روزی اشجار زخم سنگاز سنگ ایمن است نهال شکستگی
از کودکان شکسته مجنون شود درستسنگ است مومیایی بال شکستگی
ظلم است در سفال می لعل ریختنخون دل است رزق حلال شکستگی
زان طرح می دهم به خزان روی خود که هستپرواز من چو رنگ به بال شکستگی
افغان که شیشه دل نازک خیال منگردید توتیا ز خیال شکستگی
در عرض یک دو هفته چو ماهش کند تمامناخن زند به دل چو هلال شکستگی
صائب شکسته شو که کند زلف پرشکنتسخیر ملک دل به خصال شکستگی