غزل شمارهٔ ۶۹۱۳
طفلی کز او مراست تمنای آشتیدارد به جنگ رغبت حلوای آشتی
از عجز ما قرار به تسلیم داده ایمهم لطف او مگر کند انشای آشتی
هر کس که کرده است تماشای جنگ ماامروز گو بیا به تماشای آشتی
امید صلح اگر چه ندارد کسی ز توبگذار از برای خدا جای آشتی
در طبع جنگجوی تو هر چند رحم نیستدل می کشد همان به تمنای آشتی
شامی است دل سیاه که صبحش پدید نیستجنگی که در میان نبود پای آشتی
حیرت فکنده است به دارالامان مرانه فکر جنگ دارم و نه رای آشتی
صائب کسی که چاشنی جنگ یار یافتگردید بی نیاز ز حلوای آشتی