گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۰۷

ای غنچه‌لب که سر به گریبان کشیده‌ایدر پرده‌ای و پرده عالم دریده‌ای
برق سبک‌عنانی و کوه گران رکابدر هیچ جا نه و همه جا آرمیده‌ای
تمکین لفظ و شوخی معنی است در تو جمعدر جلوه‌ای و پای به دامن کشیده‌ای
صد پیرهن غریب‌تر از یوسفی به حسندر مصر ساکنی و به کنعان رسیده‌ای
چشم بد از تو دور که چون طفل اشک منهر کوچه‌ای که هست به عالم، دویده‌ای
در پله غرور تو دل گرچه بی‌بهاستارزان مده ز دست که یوسف خریده‌ای
غیر از نگاه عجز که از دور می‌کندای سنگدل ز صائب مسکین چه دیده‌ای؟