غزل شمارهٔ ۶۸۸۷
ز حسن شوخ تو نظاره تماشاییسفینه ای است که گردیده است دریایی
مرا چو سایه نهالی که می کشد بر خاکخبر ز سایه خود نیستش ز رعنایی
به بوی خون بتوان یافت همچو نافه مشکز فکر زلف تو شد هر سری که سودایی
چگونه قطره کشد در کنار دریا را؟به روزگار تو رحم است بر تماشایی
فلک ز جلوه او چون کتان ز هم می ریختاگر نظیر تو می بود مه به زیبایی
ز اشتیاق تو دست ز کار رفته منفلاخنی است که سنگش بود شکیبایی
به رغم من لب خود می گزی، نمی دانیکه باده نشائه خون می دهد به تنهایی
زبان خموش پسندیده است در پیریز شمع خوش نبود صبح مجلس آرایی
به عیب خویش چو صائب کسی که راه نبردگلی نچید ز نور چراغ بینایی