غزل شمارهٔ ۶۸۸۶
گرفته است مرا در میان تماشاییکه در خیال نیاورده هیچ بینایی
بر آستان تو دل از شکسته پایان استاگر چه می کشدم دیده هر نفس جایی
همین نه بهر سلیمان کشیده اند بساطکه هست در دل هر مور مجلس آرایی
چسان ز کار تو غافل شوند بینایان؟که هست جنبش هر موی کارفرمایی
نمانده است ز اقبال عشق در دل منبه غیر ترک تمنا دگر تمنایی
کجاست جذبه توفیق دست ما گیرد؟که می کشیم ز دنبال کاروان پایی
خمش چو آب گهر می رویم تا دریانچیده ایم به خود همچو سیل غوغایی
سپهر سبزه خوابیده ای است در قدمشکه دیده است به این رتبه سرو بالایی؟
به من ز جوش طرب همچو آب روشن شدکه هست در دل پر خون من دلارایی
مرا که پاره دل ماهپاره گردیده استنیایدم به نظر هیچ ماه سیمایی
گران به سنگ ملامت شده است این مجنونفغان که نیست درین شهر طفل بینایی
به جان رسیدم ازین شهر بند پروحشتجنون کجاست که خود را کشم به صحرایی
به آفتاب جهانتاب کی رسد صائب؟اگر چه در سر هر ذره هست سودایی