غزل شمارهٔ ۶۸۷۹
بر این مباش که خون در دل نیاز کنیبه قدر مرتبه حسن خویش ناز کنی
خوش است غارت دل ها، ولی نه چندانیکه عمر جلوه خود صرف ترکتاز کنی
نهایتش گرهی چند وا کند از زلفز دست کوته ما چند احتراز کنی؟
نظر به جانب من کن که چند روز دگرغبار خط نگذارد که چشم باز کنی
وفا جبلی خوبان نمی شود صائبچه لازم است سخن را عبث دراز کنی؟