گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۷۸

به محفلی که رخ از باده لاله زار کنیچه خون که در دل بی رحم روزگار کنی
دگر به صید غزالان نمی کنی رغبتدل رمیده ما را اگر شکار کنی
کجا به فکر من بی شراب می افتی؟تو کز مکیدن لب چاره خمار کنی
به لاله زار گر افتد رهت، ز پرکاریبه طوف خاک شهیدان خود شمار کنی
تو کز حیا نکنی شانه زلف را هرگزچه التفات به دلهای بی قرار کنی؟
ز عطسه خون غزالان به خاک می ریزداگر کمند خود از زلف مشکبار کنی
چه خنده ها که به وضع جهان کنی چون صبحنفس شمرده زدن را اگر شعار کنی
به فکر دوری بی اختیار اگر باشیز هر چه هست جدایی به اختیار کنی
نفس بر آتش سوزنده بال و پر گرددمباد شکوه ز اوضاع روزگار کنی
چه حاجت است به جام جهان نما صائباگر تو آینه سینه بی غبار کنی