غزل شمارهٔ ۶۸۶۶
حضور فرش بود در جهان درویشیسر نیاز من و آستان درویشی
خط مسلمی از انقلاب دوران یافترسید هر که به دارالامان درویشی
ز برگریز جهان ایمنند بی برگانبه یک هواست بهار و خزان درویشی
کف پرآبله ای بیش نیست ابر بهارنظر به همت دامن فشان درویشی
چه حاجت است نگهبان، که بی سرانجامیبس است بدرقه کاروان درویشی
به آفتاب مکن نسبتش ز خامی هاکه بی زوال بود قرص نان درویشی
ترا ز سلطنت فقر نیست آگاهیوگرنه چرخ بود گرد خوان درویشی
به مومیایی تسلیم می کند پیونداگر شکسته شود استخوان درویشی
چو دانه در دهن آسیا اگر افتدبه حرف شکوه نگردد زبان درویشی
به حرف اگرچه توان یافت حال هر کس رالب خموش بود ترجمان درویشی
نشان و نام رها کن که بی نشان شدن استمیان اهل بصیرت نشان درویشی
سیاهیی است که خالی ز آب حیوان نیستاگر سیاه بود دودمان درویشی
خدنگش از جگر سنگ خاره می گذرداگر چه سست نماید کمان درویشی
گذشته است مکرر ز ماه گردون سیربراق همت چابک عنان درویشی
جهان بود رمه ای بی شبان، اگر نبودنگاهبان جهان پاسبان درویشی
شده است نقطه خاک سیه چو نافه مشکمعطر از نفس خونچکان درویشی
گل همیشه بهارست روی بی برگانفسردگی نبود در جهان درویشی
) اسباب، سیل آفت را (به دیده خاک زند خانمان درویشی
گلش بود جگر تازه و دل مجروحکه زردرو نشود گلستان درویشی
ز چشم (سیر) مکرر کریم طبعان راشکسته است بر سر کاسه، خوان درویشی
به روی تازه (سرو از ثمر) قناعت کن(قرص خوان) درویشی که برگ سبز بود
سپهر سبزه خوابیده ای بود صائبنظر به همت عالی مکان درویشی