غزل شمارهٔ ۶۸۶۵
قرار گیر به دارالقرار درویشیکه انقلاب ندارد دیار درویشی
پیاده ای است زمین گیر، آفتاب بلندنظر به همت گردون سوار درویشی
کند به دامن اشفاق، ابر رحمت پاکبه روی هر که نشیند غبار درویشی
مکن شتاب که یکجا رسد به روز حسابز خازنان کرم، مزد کار درویشی
به یک قرار چو آب گهر بود دایمزیاد و کم نشود جویبار درویشی
کسی که سکه مردی ز جبهه اش خواناسترسیده است به دارالعیار درویشی
صفای صبح بود چهره ای غبارآلودنظر به آینه بی غبار درویشی
به قدر روزن داغ است روشنایی دلخوشا دلی که بود داغدار درویشی
به روز حشر سبک از صراط می گذردبه دوش هر که نهادند بار درویشی
بود فشاندن دست از جهان و بردن باردرین شکفته چمن برگ و بار درویشی
کنند از گل بی خار دامنش لبریزبه پای هر که خلیده است خار درویشی
چه حاجت است به غمخواری کسان صائب؟که هست رحمت حق غمگسار درویشی