گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۵۵

ز برگریز، دل بی قرار ازان داریکه غافلی ز بهاری که در خزان داری
برآوری ز گریبان رستگاری سراگر ز دامن شبها خط امان داری
جوی غم تو ندارد جهان بی پرواچرا تو بیهده چندین غم جهان داری؟
سپهر سایه جان بلند پایه توستچرا ز سایه حذر همچو کودکان داری؟
مکن به مشورت نفس زن صفت کاریاگر ز مردی و مردانگی نشان داری
سفینه ای به کف آر از شکست خود چون موجدرین محیط اگر رغبت کران داری
زبان شکر تو چون سبزه در ته سنگ استولی به وقت شکایت دو صد زبان داری
ز کیمیای قناعت نگشت چشم تو سیرعبث غنا طمع از نعمت جهان داری
برات رزق تو بر آسمان نوشته خدایعبث توقع رزق از زمینیان داری
ز آستانه دل پا برون منه صائباگر هوای تماشای لامکان داری