غزل شمارهٔ ۶۸۳۶
چند چون چشم هوسناک به هر سو بینی؟جمع شو تا هم از آیینه خود رو بینی
دیده بر شست گشا، چند ز کوته نظریتیر مژگان ز کمانخانه ابرو بینی؟
حسن لیلی نبود پرده نشین ای مجنونچند بنشینی و بر دیده آهو بینی؟
بالغ آن روز شود جوهر بینایی توکه تو این دایره را چشم سخنگو بینی
گوی شو در خم چوگان سبکدست قضاتا چو گردون سر خود در قدم او بینی
جنگ با گردش افلاک ز کوته نظری استجنبش تیغ همان به که ز بازو بینی
تو که بر سینه الف می کشی از جلوه سروآه ازان روز که آن قامت دلجو بینی
صحبت جسم و روان زود ز هم می پاشداین نه سروی است که دایم به لب جو بینی
کشتی شرم تو آن روز شود طوفانیکه نهان کرده خود را به ترازو بینی
می کنی دست طلب از مژه شوخ درازاز تهی چشمی، اگر کاسه زانو بینی!
صائب از پرده افلاک قدم بیرون نهتا چو خورشید دو صد لاله خود رو بینی