غزل شمارهٔ ۶۸۳۵
از خودی چشم بپوشان اگر اهل دینیکه خدابین نشود دیده هر خودبینی
در سرانجام سفر باش که از سنگ مزارخیمه بیرون زده خوش قافله سنگینی
سازد از سینه پرجوش جهان را خوشوقتهر که از خشت کند چون خم می بالینی
زود باشد که ز یک ناله به فریاد آیدآن که چون کوه سپرده است به خود تمکینی
می که در روی سپر چین نگذارد ز نشاطنیست ممکن ز جبین تو گشاید چینی
گرچه سر در سر گفتار نهادم صائبنشنیدم ز کسی از ته دل تحسینی