غزل شمارهٔ ۶۸۲۷
قطره را بحر نماید سفر یکرنگیذره خورشید شود از اثر یکرنگی
از میان گل و خاشاک دویی برخیزدچمن افروز شود چون شرر یکرنگی
چون دو آیینه صافند که حیران همندهر دو عالم ز فروغ گهر یکرنگی
جبهه صاف من و داغ دورنگی هیهاتخبر از رنگ ندارم به سر یکرنگی
پخته از حوصله شاخ برون می آیدرگ خامی نبود در ثمر یکرنگی
بحر هر روز به صد رنگ اگر جلوه کندحد موج است ببندد کمر یکرنگی
چشم یکرنگی ازین چرخ دغا بازمدارنیست در نه صدف او گهر یکرنگی
صائب از هم نکند تفرقه لطف و عتابگل و خارست یکی در نظر یکرنگی