غزل شمارهٔ ۶۸۰۹
اگر از موج خطر چشم به ساحل داریدر دل بحر همان آینه در گل داری
از دل تنگ کنی شکوه، نمی دانی حیفکه گشاد دو جهان در گره دل داری
گر شوی آه، نفس راست نخواهی کردنگر بدانی چه قدر راه به منزل داری
چون توانی سبک این بادیه را طی کردن؟تو که از نقش قدم پا به سلاسل داری
نسبت حسن چو خورشید به ذرات یکی استتو ز کوته نظری چشم به محمل داری
باد پروانه کجا گرد دلت می گردد؟تو که چون شمع دو صد کشته به محفل داری
آب از دیده آیینه روان می گرددگر به رخسار خود آیینه مقابل داری
می توان یافتن از تلخی گفتار تراکه ز خط زیر نگین زهر هلاهل داری
پرده شرم تو غمازتر از فانوس استمی توان یافت ز سیما که چه در دل داری
از نظربازی این لاله عذاران صائبچه به غیر از جگر سوخته حاصل داری؟