غزل شمارهٔ ۶۷۶۴
ز دل بیرون نرفت از قرب جانان داغ مهجورینمی سازد خنک بیمار را دل شمع کافوری
به امید نگاهی خاک ره گشتم، ندانستمکه زیر پا تو بی پروا نمی بینی ز مغروری
تویی در دیده ام چون نور و محرومم ز دیدارتنمی دانم ز نزدیکی کنم فریاد یا دوری
نظربازان ازان باشند گه دیوانه گه عاقلکه در یک کاسه دارد چشم او مستی و مستوری
توان بی پرده دیدن در لباس آن سرو سیمین راکه در فانوس عریانتر نماید شمع کافوری
بود واصل به جانان هر که را پر رخنه گردد دلکه نبود مانع نظاره چون پرده است زنبوری
ز حد خویش پا بیرون منه تا دیده ور گردیکه بینایی شود در خانه خود کور را کوری
بود بسیار، اندک کلفتی دلهای نازک رابه مویی می شود خاموش چینی های فغفوری
ز حرف حق درین ایام باطل بوی خون آیدعروج دار دارد نشائه صهبای منصوری
نمی گردد حلاوت با ملاحت جمع در یک جاچسان صائب در آن لب جمع شد شیرینی و شوری؟