گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۲۸

من به حال مرگ و تو درمان دشمن می کنیاین ستم ها چیست ای بی درد بر من می کنی؟
بد نکردم چون تویی را برگزیدم از جهانخاک عالم را چرا در دیده من می کنی؟
می توان دل را به اندک روی گرمی زنده داشتآتش ما را چرا محتاج دامن می کنی؟
نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هممی کشی آخر چراغی را که روشن می کنی
گرم می پرسی مرا بهر فریب دیگراندر لباس دوستداران کار دشمن می کنی
نیست با سنگین دلان هرگز سر و کاری تراخنده بر سرگشتگی های فلاخن می کنی