گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۰۶

چاره از من می کند پرهیز از بیچارگیغم به گرد من نمی گردد ز بی غمخوارگی
چاره این چاره جویان را مکرر کرده امامتحان از دردمندی ها همان بیچارگی
نیستم بر خاطر صحرا گران چون گردبادکرده ام تا راست قامت، می برم آوارگی
گر نمی آری چراغی آه سردی هم بس استپا مکش ای سنگدل از خاک ما یکبارگی
چاک تهمت بود اگر بر جامه یوسف گرانعاقبت شد شهپر پرواز کنعان، پارگی
ما عبث در زلف او دل بر اقامت بسته ایمحاصل سنگ از فلاخن نیست جز آوارگی
روزی روشندلان دل خوردن است از آسمانقسمت اخگر ز خاکستر بود دلخوارگی
عیبها را کیمیای فقر می سازد هنربر لباس تنگدستان پینه نبود پارگی
داشت صائب چاره جویی دربدر دایم مراپشت بر دیوار راحت دادم از بیچارگی