غزل شمارهٔ ۶۶۹۱
خاک ما در گوشه میخانه بودی کاشکیحشر ما با شیشه و پیمانه بودی کاشکی
تا شدی محو از بساط آفرینش تخم شیدنقل مستان سبحه صد دانه بودی کاشکی
در غم روی زمین افکند معموری مراسیل دایم فرش این ویرانه بودی کاشکی
در حریم زلف، بی مانع سراسر می روددست ما را اعتبار شانه بودی کاشکی
چند با بیگانگان عمر گرامی بگذرد؟آشنارویی درین غمخانه بودی کاشکی
حسن را دارالامانی نیست چون آغوش عشقشمع در زیر پر پروانه بودی کاشکی
آشنایی در محبت پرده بیگانگی استبا من آن ناآشنا بیگانه بودی کاشکی