گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۸۹

سنگ را در جذبه از دست فلاخن می کشیجامه خاکستری از دوش گلخن می کشی
در نظرها اعتبارت نیست چون موی زیادتا چو خار از هر سر دیوار گردن می کشی
(نغمه افسوس از مرغ چمن خواهی شنیدرخت اگر با این گرانجانی به گلشن می کشی)
(شعله شوخی، نداری در دل مجمر قرارگاه بر بام و گهی خود را به روزن می کشی)
(رشته تابی از تعلق هست تا در گردنتدر پی عیسی عبث پا همچو سوزن می کشی)
یک سر و گردن بلندست از تو خار این چمننرگس این افتادگی از چشم روشن می کشی
سوز پنهانی چو شمع آخر گریبانم گرفتاز گریبان سرزند از هر چه دامن می کشی
می فشاند گرد رنگ از بال، طاوس چمنوقت نازک شد اگر خود را به گلشن می کشی
می بری صائب ز هندستان به اصفاهان سخنگوهر خود را ز بی قدری به معدن می کشی