غزل شمارهٔ ۶۶۸۸
مستی و خمیازه بر خون دل ما می کشیصد خم می داری و حسرت به مینا می کشی
قهر خود را در لباس لطف جولان می دهیپرده از آب گهر بر روی دریا می کشی
با کمند آتشین چون آفتاب از صحن باغشبنم افسرده ما را به بالا می کشی
یک جهان غماز را در پشت در جا می دهیاز لب منصور در مستی سخن وا می کشی
گردنی داریم ازان موی میان باریکترسرنمی پیچیم اگر بر دار ما را می کشی
آفتاب از حسرتش هر روز گردن می کشداین کمند عنبرینی را که در پا می کشی
آه رعنا می شود هر چند رعنا می شویآرزو قد می کشد چندان که بالا می کشی
همزبانی با لب او نیست صائب کار توشرم بادت، چون نفس پیش مسیحا می کشی؟