غزل شمارهٔ ۶۶۱۴
در جسم خاکسار مرا جان سوختهباشد سفال تشنه و ریحان سوخته
چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار راتر می کنم به خون جگر نان سوخته
تخمی که سوخت سبز نگردد ز نوبهاراز می چگونه تازه شود جان سوخته؟
خیزد نفس ز سینه گرمم به رنگ آهخاکسترست گرد بیابان سوخته
از مرگ فارغند حریفان پاکبازآتش چه می کند به نیستان سوخته؟
از خاک پای سوختگان است سرمه امبینایی شرر بود از جان سوخته
چون داغ لاله است زمین گیر آه مناز دل به لب نمی رسد افغان سوخته
جان تازه شد ز سینه بی آرزو مراگلزار رهروست بیابان سوخته
صائب ز خوان نعمت الوان نوبهارقانع شدم چو لاله به یک نان سوخته