غزل شمارهٔ ۶۶۰۸
ز خط عذار تو تا عنبرین نقاب شدهز هاله خوبی مه پای در رکاب شده
خطی که روی بتان را برآورد ز حجابمه عذار ترا پرده حجاب شده
ز زلف چون به خط افتاد کار خوشدل باشکه خط سبز دعایی است مستجاب شده
نچیده است گل از روی دولت بیدارکسی که غافل ازان چشم نیمخواب شده
بیاض گردن او را چه نسبت است با صبحکه از قلمرو ایجاد انتخاب شده
تمام عمر نیاید به هم ز خنده لبشپیاله ای که ز لعل تو کامیاب شده
یکی هزار کند شور عندلیبان راچنین که عارض او گلگل از شراب شده
به حسن عاقبت قطره ای است رشک مراکه همچو شبنم گل خرج آفتاب شده
شکسته است به دریا کلاه گوشه فخرسری که پر ز هوای تو چون حباب شده
گلاب پیرهن آفتاب گردیده استدرین ریاض چو شبنم دلی که آب شده
حریف نخوت نودولتان نمی گردیدحذر کنید ز خونی که مشک ناب شده
مگر مرا ز خجالت برآورد در حشرز زندگانی من آنچه صرف خواب شده
فکنده است ز هم دور آشنایان راتکلفی که درین روزگار باب شده
زمین قلمرو سیلاب حادثات بودمکن بنای عمارت درین خراب شده
مریز رنگ اقامت درین تماشاگاهکه گل ز گرمروی های خود گلاب شده
به غیر بلبل آتش نوای من صائبدگر که از نفس گرم خود کباب شده؟