غزل شمارهٔ ۶۶۰۶
نه سرخ چهره خورشید را شفق کردهکه از خجالت روی تو خون عرق کرده
بگو به غمزه که شمشیر در نیام کندکه شرم کشور حسن ترا نسق کرده
کجا خورد غم دل کودکی که مصحف راهمیشه ختم به گرداندن ورق کرده
شده است زورق خورشید و ماه طوفانیز تاب می گل روی تو تا عرق کرده
ز روی ساده به هر کس که هم سبق شده ایصحیفه دل خود ساده از سبق کرده
فتد چو کار به سر، کار ذوالفقار کندبه تیغ آه دلی را که درد شق کرده
ز خلق صائب هر کس که روی گردان شدبه هر طرف که کند روی، رو به حق کرده