گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۰۲

ز رفتن تو ز جسم ضعیف جان رفتههمای از سر این مشت استخوان رفته
دو دولت است که یکبار آرزو دارمتو در کنار من و شرم از میان رفته
به نوبهار چنان غره ای که پنداریکه خار در قدم موسم خزان رفته
امید گوشه چشمم به دستگیری توستکه در رکاب تو از دست من عنان رفته
کلاه گوشه دودم به عرش ساییده استحدیث عشق تو هرگاه بر زبان رفته