گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۰۱

گر از طعام تن عام می شود فربهتن کریم ز اطعام می شود فربه
کف کریم ز ریزش به خویش می بالدز می تهی چو شد این جام می شود فربه
غذای روح بود قسمت لب خاموشقدح ز باده گلفام می شود فربه
اگر چه در خور صیاد نیست طعمه منز صید لاغر من دام می شود فربه
ز درد و داغ محبت تمام گردد دلز پختگی ثمر خام می شود فربه
گداخته است کسی را که شوق بوس و کنارکجا ز نامه و پیغام می شود فربه؟
زمین شور دهد بال و پر به موج سرابز آرزو دل خودکام می شود فربه
اگر تو پنبه غفلت برآوری از گوشهزار بستر آرام می شود فربه
نصیب چرب زبانان شود حلاوت عیشز قند پسته و بادام می شود فربه
چرا خورم غم روزی، که مرغ قانع منچو دانه از گره دام می شود فربه
به چشم شور کنندش چو ماه دنبه گدازدو هفته هر که ز ایام می شود فربه
علاج ثقل به زینت نمی توان کردنکی از لباس، به اندام می شود فربه؟
به زخم سنگ پریشان کنند مغزش راز پوست هر که چو بادام می شود فربه
ضعیف گشته چنان دین به عهد ما صائبکه نفس کافر از اسلام می شود فربه