گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۹۰

که یارب گرم در رخسار آن نازک میان دیده؟که آن موی کمر چون موی آتش دیده پیچیده
مهیای دعا شو چون روان شد اشک از دیدهکه نقش مهر گیرد خوب کاغذهای نم دیده
خموشی پرده پوش عیب باشد بی کمالان راز بیداران بود در زیر دامن پای خوابیده
کمال ناقصان در شهرت بی عاقبت باشدکز انگشت اشارت ماه نو بر خویش بالیده
به آزادی ز تاراج خزان سالم توان جستنکه سرسبزست دایم سرو از دامان برچیده
مکن گردنکشی با خلق اگر از هوشیارانیکه فیل مست گردون چون ترا بسیار مالیده
اگر صد سال سالک چون فلک گرد جهان گرددنگردد تا به گرد خود، نمی گردد جهان دیده
نگردد سنگ راه فکر رنگین دوری منزلحنا یک شب به هندستان رود با پای خوابیده
به موزونی علم نتوان شدن صائب به آسانیکه بهر مصرعی یک عمر خود بر خود سرو پیچیده