غزل شمارهٔ ۶۵۸۹
شنیدم آه گرمی با تو گستاخانه سرکردهبه جسم نازکت بیماری چشمت اثر کرده
گل رخسارت از دلسوزی تب آتشین گشتهملاقات لبت تبخاله را تنگ شکر کرده
خمار خون مظلومان که بی قیدانه می خوردیسر بی مهریت را آشنای دردسر کرده
رگ دست ترا کز رشته جان است نازکترطبیب بی مروت بوسه گاه نیشتر کرده
به امیدی که با نبض تو دستی آشنا سازدمسیح از خانه خورشید آهنگ سفر کرده
ترا صائب اگر پای عیادت هست خوش باشدکه ما را این خبر از هستی خود بی خبر کرده