غزل شمارهٔ ۶۵۷۷
بی تأمل بر بساط پاکبازان پا منهتا نشویی دست از جان پای در دریا منه
قسمت صیاد از صید حرم دل خوردن استامن می خواهی، ز حد خویش بیرون پا منه
چون نداری ترجمانی همچو عیسی در کنارمهر خاموشی چو مریم بر لب گویا منه
گوشه گیری در میان خلق تنها بودن استبر دل خود بار کوه قاف چون عنقا منه
بر سبکروحان گران گردیدن از انصاف نیستبرنداری باری از دل، بار بر دلها منه
چاه خس پوشی است در هر گام این وحشت سرابی عصا زنهار در صحرای امکان پا منه
گوشه گیر از خلق چون آیینه ات بی زنگ شدخرمن خود را چو کردی پاک در صحرا منه
آه سرد ناامیدی می کند کار خزانچوب منع ای باغبان در پیش راه ما منه
می شود بر زود سیریها گواه پا بجاوقت رفتن میهمان را کفش پیش پا منه
بالش خار است سر از خواب چون سنگین شودزیر سر چون تن پرستان بالش خارا منه
شهپر پروانه نتواند نقاب شمع شدپرده بر رخسار خود ای آتشین سیما منه
نسخه داغی به دست آر از دل پرشور مادل به داغ بی نمک چون لاله حمرا منه
از تواضع های رسمی می کنندت سنگسارتا میسر می شود از خانه بیرون پا منه
دیده را از خون دل مگذار صائب بی نصیبآنچه می باید به ساغر ریخت در مینا منه