غزل شمارهٔ ۶۵۷۶
رحم کردن بر ستمکاران، ستم بر عالمی استپنبه بر داغ پلنگ خشمگین بیجا منه
دست خالی بر دل محتاج می باشد گرانچون نداری خرده زر، دست بر دلها منه
روح قدسی را مکن صائب اسیر آب و گلشرم کن، بار خران بر گردن عیسی منه
با وجود بی بری در هیچ محفل پا منهبرنداری باری از دل، بار بر دلها منه
شمع از گردن فرازی سر به جای پا نهادترک کن گردنکشی، سر را به جای پا منه
حیرت و آسودگی را فرق کن از یکدگرتهمت غفلت به چشم دوربین ما منه
مانع سیل سبک جولان نگردد کوچه بندعاشقان را آستین بر چشم خونپالا منه
گر نمی خواهی شود پامال حسن خدمتتوقت رفتن میهمان را کفش پیش پا منه
نام هر کس در خور سنگ نشان گردد بلندپشت آسایش به کوه قاف ای عنقا منه
در نیام تنگ نتواند دو تیغ آسوده شدبرنیایی تا ز خود در خلوت ما پا منه