گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۶۲

از سر عشاق در زیر فلک سامان مخواهاختیار از گوی عاجز در خم چوگان مخواه
از جهان بی وفا با تلخرویی صلح کننقش یوسف بر درو دیوار این زندان مخواه
صددرستی شیشه گر را در شکست شیشه هستگر دلت را عشق برهم بشکند تاوان مخواه
مرگ بی منت گواراتر ز آب زندگی استزینهار از آب حیوان عمر جاویدان مخواه
خانه آباد پیش پای سیل افتاده استخاطر معمور جز در خانه ویران مخواه
جز جواب خشک، موجی نیست در بحر سرابمد احسان زینهار از دفتر دوران مخواه
نیست بحر نعمت بی خواهش حق را کنارچون صدف گر لب گشایی هیچ جز دندان مخواه
شرم دار از حق، مبر صائب نیاز خود به خلقبر سر خوان سلیمان دانه از موران مخواه