غزل شمارهٔ ۶۵۶۱
از مزار اهل حق جز دولت عقبی مخواهزینهار از ترک دنیا کردگان دنیا مخواه
آبرو چون جمع شد دریای گوهر می شودحفظ آب روی خود کن گوهر از دریا مخواه
نیش منت را به زهر جانگزا پرورده اندصبر کن بر زخم خار و سوزن از عیسی مخواه
صورت دیباست، باشد هر که دربند لباسهوش اگر داری شعور از صورت دیبا مخواه
مردم افتاده را استادگان گیرند دستسرفرازی را به غیر از عالم بالا مخواه
دل چو روشن گشت صائب می شود روشن حواساز خدای خویش چیزی جز دل بینا مخواه