غزل شمارهٔ ۶۵۵۲
چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شوبگذار رعنایی ز سر بیزار از نیرنگ شو
یکرنگی ظاهر بود دارالامان عافیتدر حلقه دیوانگان زنهار بی فرهنگ شو
دل زود می گردد سیه زین طارم زنگارگونبگذر ازین ماتم سرا آیینه بی زنگ شو
زنهار در دار فنا انگور خود ضایع مکنگر باده نتوانی شدن منصوروار آونگ شو
جز دل نمی باشد مکان آن لامکان پرواز راخواهی به بر تنگش کشی دلتنگ شو دلتنگ شو
خالی نمی ماند ز زر دستی که احسان می کندتقصیر در ریزش مکن خورشید زرین چنگ شو
راه از زمین گیری بود در دامن منزل سرشبشکن به دامن پای خود چون راه پیشاهنگ شو
خصم درونی از برون بارست بر دل بیشتربا دشمنان کن آشتی با خویشتن در جنگ شو
چون آسمان از گوشمال آهنگ می سازد ترابی گوشمال آسمان آهنگ شو آهنگ شو
هر چند خون باشد ترا روزی ازین وحشت سراچون لعل از چشم بدان پنهان درون سنگ شو
از می پرستی گل بود پیوسته صائب سرخ روپیمانه را از کف مده گلرنگ شو گلرنگ شو