غزل شمارهٔ ۶۵۵۱
وحشی تر از آهوست نشان قدم توکهسار شود سینه صحرا ز رم تو
کوتاه نگردد به گره رشته عمرشچون زلف نهد هر که سری در قدم تو
هر فتنه سرگشته که در روی زمین بودشد جمع به زیر قد همچون علم تو
زین بیش دل خود نتوان خورد به امیدگر ماه تمامی که گرفتیم کم تو
هر چند به پای دگری ره نتوان رفتگردید فلک سیر سرم در قدم تو
چون چشم که در خواب گران است حضورشدل را سبک از درد کند کوه غم تو
بر سنبل فردوس کند ناز نگاهشچشمی که فتد بر خط نازک رقم تو
صائب چه خیال است نیفتد به زبانهاهر شعر که آید به زبان قلم تو