غزل شمارهٔ ۶۵۴۰
ای شاخ گل شکسته طرف کلاه توپیچ و خم بنفشه ز خط سیاه تو
بوی گل از ادب نکند پای خود درازدر سایه گلی که بود خوابگاه تو
از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتابخطی که گشت هاله رخسار ماه تو
خون همچو نافه در جگرش مشک می شودپیچد به هر دلی که خط دل سیاه تو
دیگر شکسته دل خود را نکرد راستافتاد چشم هر که به طرف کلاه تو
در چشم اهل دید، خیابان جنت استهر چاک سینه ای که شود شاهراه تو
فردا چه خاکهای ندامت به سر کندامروز هر دلی که نشد خاک راه تو
دل چون جهد ز بند تو بیدادگر، که هستیک حلقه چشم شوخ ز دام نگاه تو
با قامت خمیده ازین در کجا رود؟صائب که باخت نقد جوانی به راه تو