گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۲۳

ز من شکیب به قدر دل فگار بجوبه من دلی بنما بعد ازان قرار بجو
مرا به مرگ ز کوی تو پای رفتن نیستغبار من به سر راه انتظار بجو
شکستگی طلبم، از میان اگر بروممرا به سلسله زلف آن نگار بجو
گهرفشانی ابر سیاه مشهورستمراد در دل شب ای سیاه کار بجو
چو دور من بسر آید ز گردش دورانمرا به حلقه آن چشم پرخمار بجو
دلی که داشتی ای جان شده است هر جاییدل دگر ز برای تن فگار بجو
نکرده گریه تمنای بخت سبز مکنبریز دانه خود در زمین، بهار بجو
به امتحان بکش از ریگ روغن بادامدگر مروت ازین اهل روزگار بجو
چه ذره بی سرو پا شو درین جهان صائبدگر به حضرت خورشید عشق بار بجو