گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۷۱

گرچه شد از سرنوشت من نگارین پای توزیر پای خود ندید از سرکشی بالای تو
من چسان دل را عنانداری کنم جایی که هستکوه طور از وحشیان دامن صحرای تو
گرچه نتوان یافت می‌دانم به جست و جو ترامی برم غیرت به هر کس می شود جویای تو
نیست ممکن برندارد سایه خود را ز خاکسرکش افتاده است از بس قامت رعنای تو
اشک چون پروانه می گردد به گرد او مدامدیده هر کس که روشن گشت از سیمای تو
از تغافل می کند خون در جگر آیینه راکی غم عشاق دارد حسن بی پروای تو؟
چشم آهو گرچه بازیگوش و شوخ افتاده استپرده خواب است پیش نرگس گویای تو
بی تأمل نقد جان صائب به پایت می فشاندزیر پای خود اگر می دید استغنای تو