غزل شمارهٔ ۶۴۵۶
خضر اگر در خواب بیند خنجر مژگان اومی شود زخم نمایان عمر جاویدان او
حسن شرم آلود او زیور نمی گیرد به خودشبنم بیگانه را ره نیست در بستان او
آستین از شاخ گل دارند دایم بر دهنغنچه ها از شرم شکرخنده پنهان او
همچو آب زندگانی نیمخورد خضر نیستسر به مهر شرم باشد چشمه حیوان او
نعل شبنم را ز برگ لاله بر آتش نهداشتیاق آفتاب چهره تابان او
دامن از دست نگارین زلیخا می کشدماه مصر از اشتیاق گوشه زندان او
عالمی چون گوی گردون بی سر و پا گشته اندتا که را از خاک بردارد خم چوگان او
خودفروشیهاش می شد با خریداری بدلیوسف مصری اگر می بود در دوران او
از خط شبرنگ آورده است فرمانی رخشتا نپیچد هیچ دل ، سر از خطِ فرمانِ او
روز محشر را به آسانی به شب می آوردهر که یک شب را به روز آورد در هجران او
تا چه باشد مشت خاک من، که کوه طور رادر فلاخن می گذارد شوخی جولان او
صائب از اندیشه ترتیب دیوان فارغ استهر که باشد سینه روشندلان دیوان او