گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۵۵

زهر آب زندگانی می شود در جام اونیست فرقی در میان بوسه و دشنام او
قاصدان را لب ز پیغام زبانی می شودنامه سربسته از شیرینی پیغام او
چون خط عنبرفشان، پیچ و خم تار نگاهمو به مو پیداست از رخساره گلفام او
می کند از طوق قمری حلقه نام سرو رااز صنوبر قامتان هر جا برآید نام او
می کند زنجیر جوهر پاره چون دیوانگانز اشتیاق خون من شمشیر خون آشام او
عالمی چون سایه زیر پای او افتاده اندتا که را از خاک بردارد دل خودکام او
بر گرفتاران ره اندیشه پرواز بستبس که گیرنده است چشم حلقه های دام او
اینقدر گیرندگی در خاک هم می بوده است؟ماه نتواند گذشتن از کنار بام او
هر که صائب همچو مجنون می شود یکرنگ عشقهر کجا وحشی غزالی هست گردد رام او