غزل شمارهٔ ۶۴۵۲
هر که را دل آب شد از روی آتشناک اوشبنم گلزار جنت گشت چشم پاک او
سر برآورده است اینجا از گریبان بهشتهر که را باشد سری با حلقه فتراک او
باده لعلی که خون در ساغر من می کندتازه رو از گریه شادی است دایم تاک او
دامن حیرت به دست آور که سر عشق رادرنیابی تا نگردی عاجز از ادراک او
ناتوانی را که شد افتادگی ها دستگیرروی دریا شد کبد از سیلی خاشاک او
بنده کوی خراباتم که می سازد گهرهر که ریزد تخم اشکی در زمین پاک او
این چنین کز باده نازست صائب یار مستکی به فکر عاشقان افتد دل بی باک او؟