غزل شمارهٔ ۶۴۵۰
آتشین رویی که شد آیینه دل آب ازومرکز پرگار حیرت می شود سیماب ازو
نامسلمانی که تسبیح مرا زنار کردچون دل قندیل می لرزد دل محراب ازو
گوهری را کز محیط عشق من خوش کرده امخاتم جم می شود هر حلقه گرداب ازو
ماه شبگردی کز او ویرانه من روشن استچاکها در سینه دارد چون کتان مهتاب ازو
گل چه باشد پیش روی لاله رنگش، کز شفقخون خود را می خورد خورشید عالمتاب ازو
حسن عالمسوز او هر چند در صد پرده بودسرمه شد در دیده من پرده های خواب ازو
حرف گفتن در میان عشق و دل انصاف نیستصاحب منزل ازو، منزل ازو، اسباب ازو
از حجاب عشق صائب روی چون خورشید اورفت در ابر خط و چشمی ندادم آب ازو