گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۴۷

دیده روشن می شود از خط عنبر یار اومی برد زنگ از دل آیینه ها زنگار او
جامه فانوس گردد پرده شرم و حیابرفروزد از شراب لعل چون رخسار او
کوه تمکینش زبان بند فغان ها گشته استبرنمی آید صدا از کبک در کهسار او
از خرامش بس که کیفیت تراوش می کندنقش پا رطل گران می گردد از رفتار او
ما به بوی پیرهن کردیم چون یعقوب صلحوقت چشمی خوش که روشن گردد از دیدار او
بستر آرام پروانه است خواب روز شمعوای بر آن کس که بیدارست دایم یار او
هر که دارد ناله ای، صائب در آن کو محرم استبلبل خاموش را ره نیست در گلزار او