گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۳۷

ای قامت بلندت معراج آفریدنیک شیوه خرامت در پیش پا ندیدن
پرواز طایر شوق مقراض قطع راه استصد ساله راه طی شد دل را به یک تپیدن
مرد آن بود که چون می در شیشه گر کنندشچون رنگ می تواند از خود برون دویدن
روزی که حلقه کردند زلف کمند او رااز فکر وحشیان جست اندیشه رمیدن
در خاک تیره دیدن نور صفا، کمال استهر طفل می تواند مه را در آب دیدن
در عشق پیش بینی سنگ ره وصال استشد سیل محو در بحر از پیش پا ندیدن
ای عنکبوت غافل، در تنگنای گردونآخر دلت نشد سیر زین پرده ها تنیدن؟
ملای روم صائب ما را بود سخن کشاحسنت ای کشنده، شاباش ای کشیدن